نظریه شخصیت آلفردآدلر
شرح حال آلفرد آدلر
آلفرد آدلر ( 1870-1937 ) در هفتم فوریه سال 1870 ، در رودلف هایم حومه شهر وین و در خانواده ای از طبقه متوسط متولد شد . در سال 1895 میلادی به در یافت درجه دکترای پزشکی از دانشگاه وین و سپس در رشته چشم پزشکی به درجه تخصصی نائل آمد . بعدها در روان پزشکی نیز تخصص گرفت و یک جهت گیری اجتماعی را در زمینه روان شناسی و روان درمانی تعقیب کرد . آدلر در سال 1902 م ، به درخواست فروید به عضویت انجمن روانکاوان وین درآمد . اما به زودی به آدلر به تدوین عقاید جدیدی پرداخت که با عقاید فروید و دیگر روانکاوان جامعهء وین مغایرت داشت . آدلر مکتب خود را روانشناسی فردی نامید . آدلر در جریان جنگ جهانی اول با سمت پزشک در ارتش اطریش خدمت کرد . در سال 1935 م ، آدلر عازم ایلات متحده آمریکا شذ و با سمت روان پزشک و نیز استاد روان شناسی پزشکی در دانشکده طب لانگ آیلند به کار مشغول شد . کتاب اصول تجربی و نظری روان شناسی فردی ، که در سال 1927 به چاپ رسید معرف نظریه اش در زمینهء شخصیت است . بر خلاف فروید ، که اعمال بشر را نتیجة غرایز میدانست و یونگ که رفتار انسان را ناشی از طرحهای ارثی می پنداشت ، آدلر اعمال و رفتار انسان را زائیده کششهای اجتماعی می داند . آدلر پس از عمری پربار و آثاری بسیار ، سرانجام در سال 1937 م، در اسکاتلند ، و در حالی که برای سخنرانی بدانجا مسافرت کرده بود ، بر اثر سکته قلبی در گذشت .
آدلر در ابتدا دانشآموز ضعيفي بود، به اندازهاي ضعيف که معلمي به پدرش گفت که اين پسر براي هيچ شغلي جز شاگرد کفاشي مناسب نيست. اما آدلر با پشتکار و فداکاري خود را از پايينترين سطح کلاس بالا کشيد. هم از نظر اجتماعي و هم از نظر تحصيلي سخت تلاش کرد تا بر عقبماندگيها و حقارتهايش غلبه کند و بدينترتيب براي نظريه آيندهاش داير بر اينکه شخص بايد نقاط ضعفش را جبران کند نمونهاي شد. توصيف احساسهاي حقارت، که بعدها بخش اصلي نظام او را تشکيل داد، بازتاب مستقيم تجارب اوليه خود اوست، ديني که آدلر آزادانه به آن اعتراف
کرد.آدلر در چهار سالگي، هنگامي که از دست و پنجه نرم کردن با ذاتالريهاي که او را تا دم مرگ برده بود بهبودي حاصل کرد، تصميم گرفت پزشک شود. درجه دکتري پزشکي خود را در 1895 از دانشگاه وين دريافت کرد. پس از گرفتن تخصص چشمپزشکي و سپس اشتغال در پزشکي عمومي، به روانپزشکي روي آورد. در 1902 شرکت در نشستهاي بحث گروهي هفتگي فرويد را به عنوان يکي از چهار عضو مجاز آغاز کرد. گرچه از نزديک با فرويد کار ميکرد، رابطه شخصي با يکديگر نداشتند. يکبار فرويد گفته بود که آدلر حوصلهاش را سر ميبرد.
آدلر در چند سال بعد نظريهاي درباره شخصيت تدوين کرد که از بسياري جهات با نظريه فرويد تفاوت داشت و تأکيد فرويد بر عوامل جنسي را آشکارا مورد انتقاد قرار داد. در 1910 فرويد رياست انجمن روانکاوي وين را به نام او کرده بود تا اختلافات فزاينده بين آن دو از ميان برداشته شود، اما در 1911، انشعاب اجتنابناپذير کامل شد. اين انشعاب تلخ بود. بعدها آدلر فرويد را کلاهبردار توصيف کرد و روانکاوي او را «کثيف» خواند (روزن، 1975، ص. 210). فرويد از آدلر به عنوان «نابهنجار» و «ديوانه شهرت» ياد ميکرد (گي، 1988، ص. 223).
یکی از کمکهای معنوی عمده آدلر به جهان روانشناسی مفهومی است که او از عقده حقارت طبیعی و یا عمومی به دست داده است . به عقیده آدلر ، احساس عقدة حقارت و تلاش در راه تقوی و برتری ، نقطه شروع شیوة زندگی است . دومین کمک آدلر ، تأکید او بر کیفیت محیط خانواده و شبکة روابط اجتماعی افراد خانواده است . سومین کمک آدلر ، ارائة مفهوم « علاقه اجتماعی » است که اعتراضی به عقاید گذشتگان و خصوصاً غریزه گرایان بود . چهارمین کمک معنوی آدلر ، ارائة مفهوم « تعرض مردانه » است که بر مبنای عقدة حقارت استوار است . پنجمین کمک معنوی آدلر به حوزة روانشناسی ، رد مفهوم دو بعدی خودآگاهی و ناخودآگاهی بود . او عقیده دارد که انسان موجودی خودآگاه است و معمولاً ، از علل رفتار و هویت خویش آگاهی دارد . او برخلاف فروید ، هر نوع ثنویت را مردود دانسته و دیدی کلی نگر را توصیه کرده است . ششمین کمک آدلر به غنای روانشناسی تأکید بر « من خلاقه » بود که به نظر او هستة اصلی و اساسی تحقق نفس و بی همتایی شخصیت است .
تاريخچه تحول فکر آدلر :
آدلر ابتدا عضو انجمن روانشناسان وين بود و تا اندازه اي از افکار فرويد تأثير پذيرفته بود . تفاوت عمده ديدگاه آدلر با فرويد در اين بود که او تأکيد زيادي بر تأثيرات عوامل اجتماعي و ميل به برتري شخصيت و رشد آن مي کرد . آدلر قوياً تأکيد مي کرد که انسان را نمي توان مجزا از ديگران مورد مطالعه قرار دارد ، بلکه مطالعة انسان فقط بايد زمينة اجتماعي او انجام پذيرد . از ميان فلاسفه يونان قديم ، آدلر از افکار رواقيون متأثر بوده است . بطوريکه اعمال و رفتار انسان را تا حدود زيادي زائيدة نگرشها و تفکر انسان قلمداد کرده است . آدلر با استفاده از فلسفه کانت ، بخصوص از نظر مفاهيم امور مطلق ، منطق خصوصي و غلبه يافتن ، شباهت زيادي دارد .
آدلر به شدت تحت نفوذ فلسفه ويهينگر قرار داشت ، و رد نظرية جبر گرائي را در نظريات ويهينگر کشف کرد . آدلر معتقد بود که انسان خود سرنوشت خويش را تعيين مي کند . روانشناسي آدلر کلي نگري را به نفع کلي نگري رد ميکند و هيچ گونه تقسيم بندي دو بعدي ، نظير خودآگاهي و ناخودآگاهي ، را قبول ندارد . زندگي در نظر او« بودن» نيست بلکه « شدن » است . آدلر جبرگرا نيست و به آزادي انتخاب مسئوليت و با معني بودن مفاهيم در طرح زندگي انسان معتقد است .
مفاهيم بنيادي نظريه آدلر :
الف:نظريه شخصيت
نظريه آدلر دربارة شخصيت نظريه اي کاملاً اقتصادي و صرفه جويانه است ، بدين معني که با چند مفهوم اساسي تمام ساخت نظريه را تبيين مي کند . مفهوم شخصيت از آدلر عبارتند از : غايت گرائي تخيلي – تلاش براي تفوق و برتري – احساس حقارت و مکانيسم جبران – علايق اجتماعي – شيوه زندگي و من خلاقه
۱– غایت گرایی تخيلي : آدلر پس از جدايي از فرويد و استفاده از عقايد وي هينگر ، مبني بر اينکه زندگي بشر مجموعه اي از افکار تخيلي است که در عالم واقيت وجود خارجي ندارند ، اعتقاد بر آن پيدا کرد که محرک اصلي رفتار بشر ، هدفها و انتظارات او از آينده است . در اين زمينه مي توان گفت که روانشناسي فرويد بر اساس قانون عليت بنا شده است ولي روانشناسي فردي بر اصل فيناليزم يا توصيف اعمال از راه تشخيص هدف ( غايت گرايي ) استوار است . به عقيدة آدلر انسان سالم قادر است خود را از قيد و بند اين تخيلات رها کند و به هنگام لزوم با واقعيات روبرو شود . در حاليکه فرد روان نژند به اين کار قادر نيست و همواره در خيال پردازيهاي خود غوطه ور است . در نظر آدلر هدفهاي تخيلي علت ذهني رويدادهاي رواني هستند .
پيش فرض پيروان آدلر آن است که هدف روان تأمين برتري است . هدف هر فردي در ماههاي اولية زندگيش در کودکي شکل مي گيرد و تحت تأثير محيط تعيين مي شود . هر يک از ما فقط آن چيزي را ارزش مي نهد که متناسب با هدف اوست . بدون درک روشني از هدف نهايي فرد ، درک واقعي رفتار او غير ممکن است و نيز ، تا ندانيم که کل فعاليت فرد تحت تأثير هدفش قرار دارد ، نمي توانيم هيچ يک از جنبه هاي رفتار و در نتيجه کل شخصيت او را ارزشيابي کنيم .
۲– تلاش براي تفوق و برتري : آدلر در سال 1908 م ، به اين نتيجه رسيد که تمايلات تهاجمي از غريزة جنسي بسي مهمترند . ولي اندکي بعد واژة پرخاشگري يا تهاجم را به « ميل به قدرت » تبديل کرد . آدلر قدرت را جنس مذکر و ضعف را با جنس مونث همانند مي دانست . او دراين مرحله از تفکر خويش ، عقيده « تعرض مردانه » را مطرح کرد و آن را شکلي از جبران افراطي دانست که هم مردان و هم زنان در موقع احساس عدم کفايت و يا حقارت به آن متوسل مي شوند . از اين رو مي توان گفت که با توجه به هدف نهايي انسان سه مرحله در تفکر او وجود دارد . تهاجمي بودن ، مقتدر بودن و برتر بودن . هدف آدلر از تفوق و برتري ، احراز مقام اجتماعي يا فروانروائي بر ديگران نيست بلکه منظورش خودشکوفائي و ارتقاي خود است . تفوق و برتري طلبي با رشد فيزيکي هماهنگ و همگام است . به عقيدة آدلر اصلي ذاتي و پياست که از نسلي به نسلي ديگر منتقل شود . آدلر معتقد است تلاش براي تفوق و برتري در افراد بصورتهاي مختلف بروز کند . مثلاً فرد روان نژند براي نيل به عزت نفس ، قدرت و بزرگ جلوه دادن خويش تلاش مي کند . در حالي که فرد عادي براي هدفهايي تلاش مي کند که در درجة اول ماهيت اجتماعي داشته باشد .
۳ – احساس حقارت و مکانيسم جبران : آدلر در آغاز کارش نقص عضو و جبران افراطي را مطرح کرد . همچنين او ملاحظه کرد که شخصي که عضو معيوبي دارد اغلب مي کوشد با تقويت آن عضو ، از راه تربيت فشرده ، آن ضعف را جبران کند . در اين موقع آدلر مهتري و کهتري و ناچيزي را با مردانه نبودن و يا زنانگي معادل مي دانست و عمل جبراني آنرا « تعرض مردانه » ناميد . پس از آن با ارائه نظر جامعتري معتقد شد که احساس حقارت از نوعي احساس بي کمالي يا ناتمامي در هر بعد از زندگي ناشي مي شود . به نظر آدلر حقارت نشانة غير عادي بودن نيست بلکه علت تمام پيشرفتها و بهبوديها در زندگي انسان مي باشد . جبران مکانيسمي است که به کمک آن فرد احساس حقارت خود را تلافي مي کند . مکانيسم جبران چنانچه به صورت افراطي تجلي کند ، حالت مرضي به خود مي گيرد و رفتارهاي فرد را مختل ميکند . به علاقة اجتماعي صدمه ميزند و قدرت طلبي را در او فوق العاده تقويت مي کند .
۴ – علاقه اجتماعي : آدلر در اوايل کار نظريه پردازيش ، هنگاميکه ماهيت تهاجمي انسان و ميل به قدرت و سپس نظرية « تعرض مردانه » را به مثابه راهي حبراني براي غلبه بر ضعف زنانگي مطرح کرد بسيار مورد انتقاد قرار گرفت . به عقيدة آدلر علاقة اجتماعي جبران صحيح و مسلم همة ضعفهاي طبيعي يک فرد است . آدلر معتقد است که علاقة اجتماعي امري ذاتي است و انسان طبيتاً مخلوقي اجتماعي است ، نه اينکه از روي عادت اجتماعي شده باشد .
وجود ، يک احساس اجتماعي همگاني است . بطوريکه تمام انسانها را با يکديگر برابر مي کند . احساس اجتماعي ، پايه و اساس تمام پيشرفتهاي مهم تمدن است . نقطة مقابل احساس اجتماعي تمايلات و تلاشهايي است که در جهت قدرت شخصي و برتري انجام مي گيرد .
۵- شیوه زندگی: شیوه زندگی تکیه کلام نظریه شخصیت آدلر است و در تمام نوشته هایش مکرر به کار رفته است و مشخصترین بعد روانشناسی فردی است. شخص بر اساس شیوه زندگی خاص خود ایفای نقش می کند. آن کلی است که به اجزا فرمان می دهد. شیوه زندگی تعیین کننده بی همتایی شخصیت فرد و ارائه دهنده اندیشه و افکار آدلر است. شیوه زندگی مهمترین عاملی است که انسان زندگیش را بر اساس آن تنظیم می کند و حرکتش را در جهان و زندگی مشخص می کند. شیوه زندگی مجموعه عقاید٬ طرحها و نمونه های عادتی رفتار٬ هوی و هوسها٬ هدفهای طویل المدت٬ تبیین شرایط اجتماعی و یا شخصی است که برای تامین امنیت خاطر فرد لازم است.
اعتقادات مربوط به شیوه زندگی به چهار گروه تقسیم می شود:
۱- مفهوم خود یا خویشتن پنداری٬ یعنی اعتقاد فرد به اینکه "من که هستم".
۲- "خود" آرمانی٬ یعنی اعتقاد فرد به اینکه "من چه باید باشم" یا "مجبورم چه باشم تا جایی در میان دیگران داشته باشم".
۳- تصویری از جهان٬ یعنی اعتقادات فرد درباره اطرافیان و محیط پیرامونش.
۴- اعتقادات اخلاقی٬ یعنی مجموعه چیزهایی که فرد درست و یا نادرست می داند.
هرگاه میان اعتقادات مربوط به "خود" و "خود" آرمانی تعارضی به وجود آید احساس حقارت بروز می کند. شالوده شیوه زندگی فرد از همان اوان کودکی یعنی در سنین چهار یا پنج سالگی ریخته می شود.
۶- من خلاقه: من خلاقه از نظر آدلر شاهکار وی محسوب می شود. "من خلاقه" آدلر با مفهوم "من" در روانشناسی فروید تفاوتهای بسیار دارد. از نظر آدلر من خلاقه می کوشد تا به تجارب شخصی معنی و مفهوم ببخشد و یا اینکه تجاربی را که حتی در عالم خارج موجود نیستند خلق کند و بر مبنای آنها شیوه خاص زندگی فرد را پی ریزی کند٬ در حالی که "من" در روانشناسی فروید حاصل یک سلسله مکانیزم های درونی است و هدف آن ارضای نیازهای غریزی با توجه به اصل واقعیت است.
اثر ترتیب تولد بر شخصیت
آلفردآدلر ترتیب تولد را به عنوان یکی از اصلی ترین عوامل مؤثر اجتماعی در دوران کودکی دانست که برمبنای آن فرد سبک زندگی خود را پدید می آورد.حتی خواهران وبرادران نیز هرچند والدین یکسانی دارندو در یک خانه زندگی می کنند، اما از محیط های اجتماعی یکسانی برخوردار نیستند. واقعیت بزرگتر یا کوچکتر بودن از خواهران و برادران خود و نیز این واقعیت که فرد در معرض نگرشی از والدین قرار گرفته که با ورود فرزندان دیگر تغیر یافته است،شرایط کودکی متفاوتی را پدید می آورند که اثری گسترده بر شخصیت فرد دارد؛این همان چیزی است که آدلر براساس دوران کودکی خود، بدان آگاه بود. او بر سه موقعیت متفاوت تاکید داشت:فرزند اول ، فرزند دوم و فرزند آخر.
فرزند اول
فرزند اول خود را در موقعیتی منحصر به فرد و از بسیاری جهت ها تحسین برانگیز می یابد.به طور معمول والدین هنگام تولد اولین فرزندشان بسیار خوشحال اند و زمان وتوجه فراوانی را وقف این کودک تازه می کنند.بنابراین ، فرزند اول توجه کامل و دربست والدین را دریافت می نماید.
در نتیجه تا زمانی که فرزند دوم به دنیا نیامده است ، فرزند اول اغلب حالتی شاد و ایمن دارد .بنابر این ،تولد فرزند دوم ضربه سختی را به فرزند اول وارد می کند .وی دیگر در کانون توجه ثابت و پیوسته نیست ، دیگر عشق و مراقبت والدین را به تنهایی و بدون شریک دریافت نمی کند و به تعبیر آدلر کودک در این زمان معزول می شود.فرزند اول باید بیشتر اوقات به این بی عدالتی گردن نهد که صبر کند تا ابتدا نوزاد مورد توجه قرار گیردو نیز باید تا پیش از بیدار شدن کودک نورسیده ساکت و آرام باشد.
آدلر دریافت که فرزندان ارشد خانواده اغلب گذشته نگر هستند و دیدی بد بینانه و حسرت بار به آینده دارند.از آنجا که آن ها مزایای قدرت رادر زمانی تجربه کرده اند و آن را فرا گرفته اند،این حالت در تمام دوران زندگی در آن ها می ماند .البته آن ها می توانند قدرت را تاحدودی بر خواهران و برادران کوچکتر اعمال کنند.اما در عین حال و به طور معمول بیش از فرزندان کوچکتر در معرض قدرت والدین هست ؛ به بیان دیگر ، از آن ها انتظار بیشتری می رود.نتیجه تمام این جریان ها این است که فرزندان اول میل به نگهداری برتری و اقتدار دارند.آدلر دریافت که آن ها به سازماندهنده های بسیار خوب ، با وجدان و وسواسی نسبت به جزئیات تبدیل می شوند و نگرشی اقتدارطلبانه و محافظه کارانه می یابند. علاوه بر این ها ، ممکن است که در فرزند اول احساس نا امنی شدید و خصومت به دیگران پدید آید. آدلر دریافت که افراد منحرف ، مجرم و روان رنجور اغلب فرزندان اول خانواده هستند.
فرزند دوم
چه چیزی انتظار فرزند دوم را می کشد –همان کودکی که چنین آشوبی را به راه انداخته است؟این کودک نیز موقعیتی منحصر به فرد دارد.از یک جهت او هرگز قدرت و جایگاه محور بودن را تجربه نمی کند، زیرا آن جایگاه پیشتر توسط فرزند اول اشغال شده است.بنابر این، حتی اگر دوباره خواهر یا برادر دیگری پا به دنیا گذارد، فرزند دوم آن حس کودکانۀ خلع شدگی را که توسط فرزند اول احساس می شود، تجربه نخواهد کرد.علاوه بر این ، والدین نیز ممکن است در زمان پا به عرصه گذاردن فرزند دوم دگرگونی یافته باشند. فرزند دوم تازگی فرزند اول را ندارد و در نتیجه شاید والدین در پرورش دومی دل مشغولی و دل نگرانی کمتری داشته باشند؛ ممکن است که آن ها به شیوه راحت تری با فرزند دوم برخورد کنند.
فرزند دوم از همان ابتدا جای پای خواهر یا برادر بزرگتر را پیش رو دارد.فرزند دوم احساس تنهایی می کند، اما همواره با نمونۀ رفتار خواهر یا برادر بزرگتر به عنوان الگو یا عملی که باید آن را کامل کند ، رو در روست.
رقابت با فرزند اول حکم چاشنی راه انداز را برای فرزند دوم دارد، و اغلب موجب رشد سریع تر وی می گردد.فرزند دوم برانگیخته می شود تا از خواهر یا برادر بزرگتر پیشی گیرد- هدفی که معمولاً رشد حرکتی و زبان را شتاب می بخشد. برای مثال ، فرزند دوم به طور معمول در سن پایین تری از فرزند اول زبان باز می کند .از آنجا که دومین فرزندقدرت را تجربه نمی کند، پس چندان توجهی – در مقایسه با اولین فرزند- بدان نداردو به آینده خوشبین تر است فرزند دوم احتمالاً بسیار رقابت جو و جاه طلب است.
فرزند آخر
کوچکترین یا آخرین فرزند هیچگاه با ضربۀ خلع شدگی از سوی کودکی دیگر رو برو نمی شود و بیشتر اوقات عزیز دردانۀ تمام خانواده است، به ویژه اگر فاصله سنی خواهر یا برادرانش از وی خیلی کم نباشد.در اثر نیروی ناشی از نیاز به پیشی گرفتن از خواهر و برادران بزرگتر ،رشد فرزند آخر اغلب سرعتی چشمگیر دارد.در نتیجه ، اکثر این کودکان در بزرگسالی در هر کاری که به عهده میگیرند، کامیابند.اما اگر فرزند آخرتوسط افراد دیگر خانواده تا جایی لوس و نازپرورده گرددکه دیگر نیازی به یادگیری برای انجام کارهای خود نداشته باشد، درست عکس جریان بالا رخ خواهد داد.با بزرگتر شدن کودک شاید که وی این وابستگی و درماندگی را که مشخصۀ دوران کودکی اش بود ، در خود نگاه دارد.به دلیل خو نگرفتن به تلاش و تکاپو و عادت به رسیدگی از سوی دیگران ، فرد در کنارآمدن با دشواریها و سازگاری های دوران بزرگسالی دچار مشکل می شود.
تک فرزند
تک فرزندان هرگزجایگاه برتروقدرتی راکه در خانواده دارند از دست نمی دهندوکانون توجه می مانند
اغلب زود پخته می شوند ورفتارها ونگرشهای بزرگسالان رانشان می دهند
این کودکان وقتی در خارج خانواده مورد توجه قرار نگیرنددچار مشکل می شوندواحساس ناامیدی می کنند.این کودکان نه تقسیم می کنند نه رقابت
ب) ماهیت انسان
دید آدلر به انسان و امور او دیدی کل نگر٬ پدیده شناختی٬ غایت انگار و اجتماعی است. او انسان را موجودی خلاق٬ انتخابگر٬ اجتماعی٬ مسئول د درد حال شدن می داند که نه خوب است و نه بد و ماهیتش در جامعه شکل می گیرد و تکامل او در واقعیت بخشیدن به خویشتن است.
آدلر چند مشکل را که همگی با آنها مواجه می شويم،شرح داد و آنها را در سه طبقه گروه بندی کرد:مشکلاتی که شامل رفتار ما نسبت به ديگران می باشد،مشکلات شغل و مشکلات عشق و محبت.او چهار سبک زندگی اساسی که می توانيم برای پرداختن به اين مشکلات اختيار کنيم،معرفی کرد که عبارتند از :
تيپ سلطه گر(dominant type): نگرشی سلطه گر يا حاکم را با آگاهی اجتماعی کم نشان می دهد.چنين شخصی بدون توجه به ديگران رفتار می کند.نوع افراطی اين تيپ به ديگران حمله می کندو آزارگر،بزهکار و جامعه ستيز می شود.نوع کمتر خطرناک اين تيپ،الکلی و معتاد به مواد مخدر می شود يا خودکشی می کند؛آنها معتقدند که با حمله کردن به خودشان به ديگران آسيب می رسانند.
تيپ گيرنده(getting type): اين افراد انتظاردارند خشنودی ديگران را جلب کنند و از اين رو به آنان وابسته می شوند.اين تيپ به نظر آدلر از همه رايج تر است.
تيپ اجتناب کننده(avoiding type): برای رو به رو شدن با مشکلات زندگی،تلاش نمی کند.اين اشخاص با اجتناب کردن از مشکلات، از هر گونه احتمال شکست دوری می کنند.
اين سه تيپ برای مواجه شدن با مشکلات روزمره ی زندگی آمادگی لازم را ندارند.آنها قادر به همکاری با ديگران نيستند و برخورد بين سبک زندگی آنها و دنيای واقعی موجب رفتار نابهنجار می شود که به صورت روان رنجوری و روان پريشی آشکار می شود. آنها فاقد آنچه آدلر علاقه ی اجتماعی خواند،هستند.
تيپ سودمند اجتماعی(socially useful type): با ديگران همکاری می کند و طبق نيازهای آنها عمل می نمايد.اين گونه اشخاص در چارچوب علاقه ی اجتماعی کاملآ رشد يافته ای با مشکلات کنار می آيند.
بايد متذکر شوم که آدلر در مجموع با طبقه بندی يا تيپ بندی کردن انعطاف ناپذير افراد به اين شکل مخالف بود و اظهار داشت اين چهار سبک زندگی را صرفآ برای آموزش معرفی کرده است. نظریه آدلر
فرایند درمان
بر اساس مکتب روانشناسی آدلر٬ فرایند روان درمانی عبارت است از ایجاد رابطه حسنه و حفظ آن در طول درمان٬ برملا کردن هدفهای بیمار و شیوه زندگی او و چگونگی تأثیر هدفها بر شیوه زندگی٬ ایجاد بصیرت از طریق تعبیر و تفسیرهای ضروری و بالاخره بازآموزی و دادن جهت گیری مجدد به مراجع.
۱- رابطه حسنه
۲- هدفها و شیوه زندگی
۳- تعبیر و تفسیر و ایجاد بصیرت
۴- بازآموزی و جهت دادن مجدد
پیروان آدلر از تکنیکهای عملی زیادی نظیر نقش بازی کردن٬ صحبت کردن با یک صندلی خالی٬پشت سر نشینی و غیره استفاده می کنند تا به مراجع کمک کنند که جهت خود را مجدداْ پیدا کند.
درمان آدلری را می توان در موارد زیادی بکار بست و در مسائل کلنیکی٬ امور تربیتی و اجتماعی و روانپزشکی بکار برد آدلریستها حتی بیماران پسیکوتیک را هم کراراْ معالجه کرده اند.
منابع ٰ؛نظریه شخصیت:تالیف شولتز
محسن عظیمی مقدم
به وبلاگ روانشناسی